|
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام..
|
چه لحظه ء درد آوری ست
وقتی که بذراحساس را
در کویر آب می دهی !
وضجه های دلخراش
از هر گوشه
به خلوتت چنگ می زنند!
زمانی که هنوز در فکر احساسی
می بینی
انگار می شود روی تمام حس و احوال
با چکمه های قدرت لگد زد
و در هر کوچه ای اقاقی را
با تبر خودکامگی از پا در آورد!
حتی به یادگاری
که از روزگاری دور
بر شا خه هایش نقش بسته بی اعتنا بود!
انگار این روزها
هر کاری را بی احساس می توان کرد!
می توان دسته دسته شد
می توان هیچ عاشق هم نشد
انگار می شود به زندگی تلنگر زد
و
.
.
.
من هنوزم
این روزها در پی برابریم
در پی برادریم
در پی تنها یک کلمه "