|
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام..
|
گويي كه سالهاي سال گذشته
يك عمر گذشته
از آن زمان كه شانزده ساله بوديم
گويي كه هيچ وقت نبوده
يا براي هميشه از ياد برده ايم
اينكه ما هم شانزده ساله بوديم
يك روز پاييزي
كه خسته از زندگی برمي گرديم
با صداي گامهاي تند..
براي لحظه اي همه چيز را فراموش مي كنيم
اولين نشانه هاي پيري
سر می رسد ..
ويكباره به ياد مي آوريم
تمام آن ترسها و آرزوهايي كه داشتيم
آن شاديهاي به دلهره آميخته
داستان اولين عشق
اولين اشك
اولين شك
اولين شعر
اينكه ما هم شانزده ساله بوديم.......
روزها
درباغچه ء گلویم
نهال های بغض می کاری
وشبها
با آبیاری چشمانم
نهال های نورس٫ سبز می شوند
آیا سرسبزتر از باغچه بغض من
بوستانی سراغ داری؟
قدیم ها زنی بودم / شاید به اسم ماریان/ یا میریام / چه فرقی دارد/ زنی بودم...!
کنارگچ بری های برجسته و قرمز و طلایی طاق ..رنجوری خود را درآیینه زرکوب نگاه می کردم با آن پیراهن بلند تافته خام و چسپان که یقه سه سانتی وآستین های پفی اش را دانتلی نگین دار تزئین می کرد وموهای طلایی و پرپیچ و خمم را از بالا بسته گذاشته بودم.. حلقه های مو که چون تقدیرم پرپیچ و خم است به نرمی درون گوشواره زمرد جاخوش کنند به عادت ..دستم را از روی کتاب کاهی اشعار بر میدارم وبا دستمالی ابریشمی و کوچک اشک هایم را پاک می کنم واز پس پرده های ضخیم گیپور به دوردستها خیره میشوم در حالی که اشعار شیلر را زمزمه می کنم .."دلم مرده دنیا برایم تاریک شده زندگی به آرزوهای من اعتنایی نمی کند خداوندا حالا دیگر مرا نزد خود بخوان به اندازه کافی دوست داشته ام ..!
شاید هم دختركي بودم كولي ..متعلق به ساليان قبل .. چون شبدرهای وحشی پا کشیدم و واز رقاصه ای زنگی شعر عشق را شنیدم وهدایت مرا برد کنار خداداد تا لاله تنهای اش باشم ..اسمم شاید هم لاله بود یا بقول خداداد لالو ..من چون رهگذر بی قراری مغرور از نگاه سیاهم در آیینه شکسته ای ..دست بدست پسر باد دادم و خداداد از یک زن فالگیر بلغور تا به ابد پرسید لالو ..لالو را ندیدی ؟...
شاید هم زنی ام ..اینجا ..درپشت بامی که آسمانش کوتاه است ....نشسته ام ..آیینه بدست ..لباسی گشاد و موهای که شانه کردن را دوست ندارندو آیینه ای که رنجوریم را به رخ می کشد ...برای تشنگی هوس هایم باران می خواهم ....با کتاب شعری که مرا به رویاهای زیبا می رساند ...
شاید بعد من /زنی باشد /به اسم لاله /ماریان/یا هر اسمی چه فرقی دارد ...زنی باشد بی قرار!با دستمالی که اشکهایش را مداوم در آیینه ای پاک می کند در خلوت ..و کتاب شعری که باد از برش دارد/ قرنهاست/ با صدای زنی که می خواند.........
"دلم مرده دنیا برایم تاریک شده زندگی به آرزوهای من اعتنایی نمی کند خداوندا حالا دیگر مرا نزد خود بخوان به اندازه کافی دوست داشته ام ................"