|
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام..
|
چه بی خیال می گذرند
از کنارلحظه های پرهیاهوی خیابان
دوره گردانی که
تنها به فکر فروختن
سبدهای سیب خود هستند
کفه های تبسم
به خواب هزارساله رفته اند
درهجوم سایه های بی دلیل
هیچ پرنده ای حتی
زمزمه خسته رود را
ترانه دریا نمی کند
ومن گاهی در این هیاهو
در این کفه نامتعادل
در خیال پریشان جاده
خودم را گم می کنم
چشمه ای باید
تا سنگریزه هایش را
به بازی بگیرم
بنفشه ای
تا گیسوان پاییزیم به بهار بنشیند
وپیراهنی
تادر طراوت گلبوته هایش
دوباره روستایی شوم
من و انتظار پشت پرچین سادگی ایستاده ایم
برای پیدا کردنم کی یادم خواهی کرد؟