تبليغاتX
پابه پای ماه
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام..
 

من به سادگی خود می نگرم

و به این که نفس عشق چه حالی دارد؟

و به اینکه تو چرا با همه شوق مرا می خوانی

و به یک قهر مرا می رانی ؟

من که معجزه می پنداشتم ترا

 دیگر به یکرنگی آیینه ها هم مشکوکم

من در اینجا        نفسم تنگ شده است ...

 

 

به دوردست ها می نگرم

به جاده ای که در اندوه رفتن مچاله است

دیگر به دست های سرد زمستان خو کرده ام

همان شب گرد تنهای سابق

که تخیل سربی زنجره ها را

برای ماه معنی می کنم

وقتی نمانده است ..

من سالهاست در افکار سرد پوسیده ام

و رفتن در تشویشی گنگ یخ زده ست ...

دیگر معجزه ها چون خیالند 

من بی رنگ و تنهام ...چون تصویر گیج مردابی

و اندوه بی رنگ پروانه ای

در سقوط

وقتی

نمانده ست... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:16  توسط آرزو  |