|
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام..
|
کسی مرا صدا می زند
ومن بی آنکه نگاهی کنم
می دانم تویی
که از سرزمین آفتاب
به کویر خسته از سراب آمده ای
تا ذوب انجمادم را به انتظار بشینی !
می دانم باز گشته ای
اما دلم دیگر
به چشمهای کسی بند نمی شود !
پاورچین پاورچین به نزد سهراب می روم
بی تو بی آفتاب
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی ما !
ابرها سوار بر سالها
بر چهره ی کسان می گذرند ـ
سنگ ها ی ماندگار
بهرکس که می گویی خوبی یا عزیز
فاصله اش با تو دوبرابر میشود
شاید به شنیدن بدی خو کرده
شاید که دوست داشتن هراس آور است
و از مسئولیت باردار
چون تکیه گاه محکم
و چون ستارگان دور
یک سنگ ..عزیز..
صفای تو چون فواره هاست
که تیز است و زیبا و پابرجا
هیچ چیز نمی خواهم
که تنها به پنجره های گشاده می اندیشم
وامتداد رود را می گیرم
که گریه سر داده با سنگها
یک سنگ ..عزیز..
می شنویم ؟