تبليغاتX
پابه پای ماه
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام..

ناقوس خون

كه به  صدا در مي آيد

چشمان منتظرم را

كلاغ ها  مي درن

كه آبستن روزمرگي هستن – هنوز ...........

در تاريكي

هرچيزي هذياني ست ..

جز قديسي

كه يك صفحه از كتابش

معجزه نوري ست - در عصر همه گير تاريكي ......

چه آن زمان

كه راهبي بودم

خاموش – در صومعه سرا

چه اين زمان

كه كا توليگ گشتم

در جشن شادي كلاغان

و

روز گم شدن طلسم دروازه ء روشنايي .......

ناقوس خون كه به صدا در مي آيد

نبض به جامانده ء‌ من

دنبال هدف نيست ...

 بسته به قديسي ست

پيوسته گشته  به جز ء جز ء زندگي 

كه يك صفحه از كتابش

معجزه نوري ست در عصر همه گير تاريكي ......

 

دور از كلاغاني

كه اين بار قلبم را نشانه گرفته ان..

بي شك ..

بي شك ..

بي شك ..

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 15:23  توسط آرزو  | 

 

هنگام رسیدن ساعت آخر ..
کدام بی رنگی، دلتنگ کننده است؟


چشمان بی رنگ زنی..
که آفتاب درونش خوابیده؟
یا-
مدال مردی ،که نگین اش افتاده ست ؟


اینجا ..


میله های قد بلند
برای شب خط و نشان می کشند ..


طفلی با سقف کوتاه بی رنگ ،بازی- یکی پنداری -می کند


کاش ترا رنگ بسازم .........................................


بپاشم به سلول های انفرادی ..


به شلاق زندانبان، که نگین رنگی مدالش افتاده ..


به چشمان زنی ..
که طفل و آفتاب، درونش خوابیده اند ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 15:3  توسط آرزو  | 

 

کاش..
در این سرما
آدمکی، برفی می شدم


تو ،سر می رسیدی

دوچشم برایم می گذاشتی
من ،ترا می دیدم
دست در بازویت می انداختم

تو، مرا به بهار می رساندی

در -زیر قدم های تو
آب
می شدم
.
.
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 14:57  توسط آرزو  |