تبليغاتX
پابه پای ماه
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام..
 

قیل و قال زندگی

ذوق و حال از یاد برد ..

 

این بار

چیزی  تو بگو................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 17:26  توسط آرزو  | 

 عروسی ست در قلبم

نمی خواهم به تو فکر کنم یا  لباس سفیدت

که  روی قلبم می کوبی ..

چقدر دیر کرده ام ..

ما ..

من و تو را می شناخت

که زود دانسته بودیم ما شویم

با خانه بازی های چادر مادر

گل های رنگ به رنگش سیاه نداشت

ما ..

من و تو با عروسک خوشبخت شدیم

مرگ را باور نداشتیم

سیر ترشی مادر مارا برداشت

زمان هم برداشت

گفت: خوب می رسیم

مرگ که صدا کرد تو گفتی می شنوی

همان غروب که دنبال چیزی می گشتم

تو دلواپس شماره اتاقی بودی که مردی به من داد

چه خوب خانه بازی ما  عروسک را

در دستان بزرگ ما نگذاشت

من ..من شده ام 

در لبخند عروسک دنبال ..چادر مادر  می گردم..

باید به عروسی تو خوشبخت برسم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:11  توسط آرزو  | 

 

بی زمزمه تر از  خواب 

به چشمهای تو مهمان شدم ..

چون پرنده ای  

تا

پرواز را به من تعارف کنی

وگرنه

روزگار 

با ابرها می گذرد

م  ی گ ذ ر د !

.

.

 مرا با تو سخنی ست ..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 22:22  توسط آرزو  | 

 

نگاه نسترن ها خیره شد بر در   نمی آیی ؟

گل سرخ شکوفا شد بر چمنزار    نمی آیی؟

کتاب آرزوها را برای یاس می خوانم

تو گفتی عاشق یاسی     نمی آیی؟

نمی دانی... زمستان شده همصحبتم هر شب

همیشه منتظر هستم برای دیدن رویت     نمی آیی؟

.

.

آموختم در گذر این روزها تنها عشق و دوست داشتن  است که می ماند ..

دوستان عزیزم ..عیدی خاطره انگیز و سالی پر از برکت داشته باشید ..

عاشق بمانید ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:5  توسط آرزو  | 

 

داشتم به تو فكر مي كردم..

امیدوار....

ته سيگاريي.. به دود ة ی رها..

داشتم به تو فكر مي كردم..

بين جاده ء بي انتهاي فقر

دست هاي كوتاه

از پلكان  رنگین  رویا

كه

سر از اين شعر در آوردم.

قافيه اش تو بودي مصرعش آهن هاي گداخته

بيت بيت اش سرخي عشق و سرخي خون!

توآمدي…

و نشستي كنار شعرم

و اين واژه هاي عقيم

سعي كردند سپید باشند چون  صلح 

زميني پر از گل سرخ

آدمهاي چون دود رها

سرب باريد با قطره هاي اشك

تو داشتي مي رفتي

سوار بر رويا ..از كنار پلکان بی حوصله  ء زندگی

شعرم كوتاه ..ناقص..  هيچ موصول پايان نداشت.

چه خوب ..

 مي توانم به تو فكر كنم

چگونه مي توانستم تاب بياورم

این زمين سربي را بي تو …

من که شعورم بر کاسه ترک خورده مغزم

فریاد می زند

من که افسانه غریب عشق را

برای آفتاب گریان می خوانم ...

و به خزان پیچک ها اعتقادی ندارم ......... 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 15:5  توسط آرزو  | 

 

گويي كه سالهاي سال گذشته

يك عمر گذشته

از آن زمان كه شانزده ساله بوديم

 

گويي كه هيچ وقت نبوده

يا براي هميشه از ياد برده ايم

اينكه ما هم شانزده ساله بوديم

 

 يك روز پاييزي

 كه خسته از زندگی برمي گرديم

با صداي گامهاي تند..

براي لحظه اي همه چيز را فراموش مي كنيم

 

اولين نشانه هاي پيري

 سر می رسد ..

 

ويكباره به ياد مي آوريم

تمام آن ترسها و آرزوهايي كه داشتيم

آن شاديهاي به دلهره آميخته

داستان اولين عشق

اولين اشك

اولين شك

اولين شعر

اينكه ما هم شانزده ساله بوديم.......

 

اینجا را هم بخوانید..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:56  توسط آرزو  | 

 

روزها

درباغچه ء گلویم

نهال های بغض می کاری

وشبها

با آبیاری چشمانم

نهال های نورس٫ سبز می شوند

آیا سرسبزتر از باغچه بغض من

بوستانی سراغ داری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:18  توسط آرزو  | 

قدیم ها زنی بودم  /  شاید به اسم ماریان/ یا میریام /  چه فرقی دارد/  زنی بودم...!

کنارگچ بری های برجسته و قرمز و طلایی طاق ..رنجوری خود را درآیینه زرکوب نگاه می کردم با آن پیراهن بلند تافته خام و چسپان که یقه سه سانتی وآستین های پفی اش را دانتلی نگین دار تزئین می کرد وموهای طلایی و پرپیچ و خمم را از بالا بسته گذاشته بودم.. حلقه های مو که چون تقدیرم پرپیچ و خم است به نرمی درون گوشواره زمرد جاخوش کنند به عادت ..دستم را از روی کتاب کاهی اشعار بر میدارم وبا دستمالی ابریشمی و کوچک اشک هایم را پاک می کنم واز پس پرده های ضخیم گیپور به دوردستها خیره میشوم در حالی که اشعار شیلر را زمزمه می کنم .."دلم مرده دنیا برایم تاریک شده زندگی به آرزوهای من اعتنایی نمی کند خداوندا حالا دیگر مرا نزد خود بخوان به اندازه کافی دوست داشته ام ..!

شاید هم دختركي بودم كولي  ..متعلق به ساليان قبل .. چون شبدرهای وحشی پا کشیدم و واز رقاصه ای زنگی شعر عشق را شنیدم وهدایت مرا برد کنار خداداد تا لاله تنهای اش باشم ..اسمم شاید هم لاله بود یا بقول خداداد لالو ..من چون رهگذر بی قراری مغرور از نگاه سیاهم در آیینه شکسته ای ..دست بدست پسر باد دادم و خداداد از یک زن فالگیر بلغور تا به ابد پرسید لالو ..لالو را ندیدی ؟...

شاید هم زنی ام ..اینجا ..درپشت بامی که آسمانش کوتاه است ....نشسته ام ..آیینه بدست ..لباسی گشاد و موهای که شانه کردن را دوست ندارندو آیینه ای  که رنجوریم را به رخ می کشد  ...برای تشنگی هوس هایم باران می خواهم ....با کتاب شعری که مرا به رویاهای زیبا می رساند ...

شاید بعد من /زنی باشد /به اسم لاله /ماریان/یا هر اسمی چه فرقی دارد ...زنی باشد بی قرار!با دستمالی که اشکهایش را مداوم  در آیینه ای پاک می کند در خلوت ..و کتاب شعری که باد از برش دارد/ قرنهاست/ با صدای زنی که می خواند.........

"دلم مرده دنیا برایم تاریک شده زندگی به آرزوهای من اعتنایی نمی کند خداوندا حالا دیگر مرا نزد خود بخوان به اندازه کافی دوست داشته ام ................"

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 12:39  توسط آرزو  | 

 

چه بی خیال می گذرند

از کنارلحظه های پرهیاهوی خیابان

دوره گردانی که

تنها به فکر فروختن

سبدهای سیب خود هستند

 

کفه های تبسم

به خواب هزارساله رفته اند

درهجوم سایه های بی دلیل

هیچ پرنده ای حتی

زمزمه خسته رود را

ترانه دریا نمی کند

ومن گاهی در این هیاهو

در این کفه نامتعادل

در خیال پریشان جاده

خودم را گم می کنم

چشمه ای باید

تا سنگریزه هایش را

به بازی بگیرم

بنفشه ای

تا گیسوان پاییزیم به بهار بنشیند

وپیراهنی

تادر طراوت گلبوته هایش

دوباره روستایی شوم

من و انتظار پشت پرچین سادگی ایستاده ایم

برای پیدا کردنم کی یادم خواهی کرد؟

 

مرا با تو سخنی ست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:15  توسط آرزو  | 

 

درآغوش آب های مرده

نی های به هم فشرده

 

 درگوش یکدیگر

آوای حزن انگیز مرگ را می خوانند

 

مرگ آب ٫مرگ روشنی هاست

چرا به سوگ ننشیند ٫این نیستان غم بار

 

نیستان زنده است

تا برای ابد ٫حادثه تلخ آب را

زنده نگه دارد ...

 

کاش که باران ٫  برمن و نیستان ببارد ........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1:15  توسط آرزو  | 

 

من به سادگی خود می نگرم

و به این که نفس عشق چه حالی دارد؟

و به اینکه تو چرا با همه شوق مرا می خوانی

و به یک قهر مرا می رانی ؟

من که معجزه می پنداشتم ترا

 دیگر به یکرنگی آیینه ها هم مشکوکم

من در اینجا        نفسم تنگ شده است ...

 

 

به دوردست ها می نگرم

به جاده ای که در اندوه رفتن مچاله است

دیگر به دست های سرد زمستان خو کرده ام

همان شب گرد تنهای سابق

که تخیل سربی زنجره ها را

برای ماه معنی می کنم

وقتی نمانده است ..

من سالهاست در افکار سرد پوسیده ام

و رفتن در تشویشی گنگ یخ زده ست ...

دیگر معجزه ها چون خیالند 

من بی رنگ و تنهام ...چون تصویر گیج مردابی

و اندوه بی رنگ پروانه ای

در سقوط

وقتی

نمانده ست... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:16  توسط آرزو  | 

 

در پشت انتظار

ناگه خیال تو

چون سد سرنوشت در آسمان تو

در پشت پنجره رویش چه بی خیال

ساکت شده دلم

 چون وهم انتظار

باور در این سکوت

 تنها در این سفر

ساکت شده دلم

جاده

غروب

سکوت

کوچه در انتظار ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:59  توسط آرزو  | 

 

کاش میشد ...

گرد و غبار ظلمت٫ را با تکه های نرم سحر٫

از آیینه قلبت پاک کنم !

همچون پرنده ای بی باک به پرواز درآیم

تا به افق های دور آرزوهایت برسم!

مثل سایه لرزانی٫ یک آن پیدا شوم

روی دلتنگی مات ٫ شیشه پنجره ات ٫جرقه نوری ماندگار شوم

یک تبسم باشم بر روی لبانت

روی گونه های پژمرده ات گلی بکارم

وقت نمایش٫ پرده غروب ٫همچون تک ستاره خاموش

با هر باز و بسته شدن چشمت٫ تجلی نور و خوشبختی باشم!

قطره اشکی باشم که می چکد از چشمت..

درون دریای محبتت  فرو افتم و محو شوم ! 

کاش میشد بدانم تو مرا یاد زادگاهم می اندازی

یا 

زادگاهم  ترا بیادم .........مادرم .........!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:18  توسط آرزو  | 

 

می ترسم برای همیشه گم ات کنم

بی آنکه بگویم دلم برایت تنگ میشود

می ترسم تا فاصله  تعارف سیب برایت

از خوابهایم به قاب عکسی پرت شوی در خاطره

از همان وقتی که نشانی ام را خواستی

می ترسم برای همیشه رفته باشی

 ترسم از همان وقت شد که

 سیب را با تو قسمت نکرده

در قدمهای بی صبر تو

شکستن آیینه را دیدم

که آهسته خرد میشد ومسیر رفتنت را

از حسرت فردا پر می کرد .....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 17:54  توسط آرزو  | 

 

کسی مرا صدا می زند

ومن بی آنکه نگاهی کنم

می دانم تویی

که از سرزمین آفتاب

به کویر خسته از سراب آمده ای

تا ذوب انجمادم را به انتظار بشینی !

می دانم باز گشته ای

  اما دلم دیگر

به چشمهای کسی بند نمی شود !

پاورچین پاورچین به نزد سهراب می روم

بی تو بی آفتاب

مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی ما !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:3  توسط آرزو  |